ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )

367

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )

روح المعز و روح الشمس قد قبضا * فانظر بأى ضياء يصعد الفلك « مفاد اين ابيات به فارسى چنين است : براى مردم هر سرزمينى چون زندگيشان بدرازا كشد ، نيستى خواهند داشت و بزرگى كشور و ملكى بجاى نخواهد ماند . المعز كه درگذشت آن كسى بود كه از دهش و رادمردى او بنياد فلك را درنورديد و درگذشت با فقدان آنچه كه داشت و در گنجينه‌هايش آنقدر بجاى نهاد كه پادشاهان بشگفتى اندر مانند و چه ميدانى كه چه اندازه دارائى بدست آوردند . و در آنجا چيزى نبود جز شمشيرى بران كه بر كسانى كه در زمين به تبهكارى پرداخته و در تباهكاريهاى خويش غرقه بودند ، براند و گوئى غرق در درياى مرگ شدن و امواج آن را به چيزى نشمرده و هر گاه قياس آن كنى به بركه‌اى همانند بود ، و جملهء سكه‌ها بنامش زده شد و روان المعز چون روان خورشيد بازستانيده باشد . و بنگر كه چه نورى رو بفلك به بالا همى رود . » چون المعز درگذشت . فرزندش تميم بجايش بفرمانروائى رسيد ، مولد تميم در منصوريه كه مقر او بود ، در نيمه رجب سال چهار صد و بيست و دو بجهان چشم گشود و در صفر سال چهار صد و چهل و پنج ، حكمرانى المهديه بوى واگذار شد . و در المهديه اقامت داشت تا زمان درگذشت پدرش المعز ، موقعى كه از اعراب در قيروان جدا شد و به خدمت پدر قيام كرد ، طاعتى كه از خويشتن نسبت به اوامر پدر نشان داد . بر المعز معلوم گرديد كه آنچه بوى نسبت داده بودند ، دروغ بوده است . همين كه در فرمانروائى بعد از پدرش باستبداد گرائيد ، ديرى نپائيد كه روش خود به نيكرفتارى دگرگونى بخشيد و مهرورزى نسبت بدانشمندان در پيش گرفت الا اينكه ، صاحبان بلاد بسبب وجود اعراب طمع ورزيدند و هيبت و طاعتى كه در روزگار المعز وجود داشت از ميان برفت و چون المعز درگذشت ، بسيارى از آنان مخالفت آشكارا كردند و از جمله كسانى كه خلاف ظاهر كردند ، سركرده حمو بن مليك ، حكمران « سفاقس » بود كه اعراب را به يارى بخواست و قصد المهديه نمود كه آنجا را محاصره نمايد . تميم بر او بيرون شد و با وى مصاف داد و جنگيدند .